بديع الزمان فروزانفر

83

شرح مثنوى شريف ( فارسى )

بانگ مىآيد كه تعريفش كند * همچو مصدر فعل تصريفش كند مثنوى ، ج 3 ، ب 790 ببعد و چون ممكن است گفته شود كه انسان هميشه راست نمىگويد و بعضى اوقات يا غالب ، نفاق مى مى بنا بر اين چگونه مىتوان گفتار وى را گواه درون فرض كرد ، در جواب مىفرمايد : بىگمان كه هر زبان پرده‌ى دلست * چون بجنبد پردها سر واصلست پرده‌ى كوچك چو يك شرحه كباب * مىبپوشد صورت صد آفتاب گر بيان نطق كاذب نيز هست * ليك بوى از صدق و كذبش مخبرست آن نسيمى كه بيايد از چمن * هست پيدا از سموم گولخن بوى صدق و بوى كذب گول گير * هست پيدا در نفس چون مشك و سير گر ندانى يار را از ده دله * از مشام فاسد خود كن گله بانگ حيزان و شجاعان دلير * هست پيدا چون فن روباه و شير يا زبان همچون سر ديگست راست * چون بجنبد تو بدانى چه اباست از بخار آن بداند تيز هش * ديگ شيرينى ز سكباج ترش همان مأخذ ، ج 6 ، ب 4890 ببعد و اين مضمون را در غزليات بدين گونه بيان مىفرمايد : هر انديشه كه مىپوشى درون خلوت سينه * نشان و رنگ انديشه ز دل پيداست بر سيما ضمير هر درخت اى جان ز هر دانه كه مىنوشد * شود بر شاخ و برگ او نتيجه‌ى شرب او پيدا ديوان ، ب 669 ببعد پس طبيب الهى به حكم همين قاعده دانست كه اين مرض ، عشق است و از